از : محمود خادمی

 

چندی پیش کتابی انتشار یافت بنام "اندیمشک و اندیمشکی ها ". نویسنده این کتاب آخوند بی عبا و عمامه ای است بنام سیدعباس امام رودبند که مطابق استنادات خودش در متن کتاب ؛ " آن را ازجمله با استفاده از منابع اطلاعاتی و داده های ارگان ها و نهادهای امنیتی و سرکوبگر محلی ( صرفنظرازمطالب مختلفی که در کتاب نوشته شده و بیانگر تعلقات فکری و وابستگی نویسنده به جناحی از رژیم و نهادهای مربوط به آن می باشد ؛ آقای امام در ابتدای کتاب در قسمت سخنی با خواننده صفحه ب از یکی از کارمندان بنیاد شهید بنام شیخ نجدی که در پژوهش وی در نشر کتاب او را یاری کرده است قدر دانی میکند همچنین در صفحه 264 (تحلیلی بر وقایع اندیمشک، از انتشارات بخش سیاسی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اندیمشک، سال انتشار1360 ص 26)" و در صفحه 293 (با تشکر از مسئوبین بنیاد شهید انقلاب اسلامی اندیمشک که این فهرست رادر اختیار نگارنده قرار داد ). نوشته وتنظیم کرده است، البته با امانت داری کامل!

چنانکه درفهرست نوشته ها (یا بقول نویسنده نمایه نوشته ها ) قید شده، کتاب دارای دو نیمه است نیمه نخست اززمان پیدایش شهراندیمشک تا سال60 13و نیمه دوم ازسال1340 تا 1360 خورشیدی را دربرمی گیرد. نیمه دوم کتاب وبخش چهارم آن به فعالیت های سیاسی شهر اندیمشک ازده ی چهل تا ده ی شصت اختصاص دارد.

دربخش های پیشین کتاب که گوئی زمینه سازی و بهانه ای بوده برای نوشتن بخش چهارم، چگونگی پیدایش شهراندیمشک وپروسه ی تکوین و تکامل آن را تا به امروز شرح داده شده که علیرغم کم وکاستی های آن حاوی اطلاعات بعضا مفیدی از چگونگی پیدایش شهر اندیمشک ؛ وضعیت اقتصادی - اجتماعی و مراحل تکوین آن می باشد

اما بخش چهارم کتاب که در باره وضعیت فرهنگی وسیاسی شهراست پر از تحریف و کتمان و یا در بهترین صورت سکوت مطلق به خصوص در باره ی بسیاری از وقایع مربوط به سال 1360 می باشد. البته قابل فهم است، از کتابی که در شرایط سانسور و اختناق شدید کنونی اجازه چاپ می گیرد، نمی توان انتظار بازگویی حقایقی را داشت که رژیم کمترین اشاره به آن ها را برنمی تابد با این حال اگر کسی از بی طرفی و انصاف بویی برده باشد ؛ قادر است حتی در همین شرایط تعادلی بین حقیقت و مصلحت برقرار نماید که متاسفانه نویسنده کتاب در یک چنین موضعی نبوده است .

آقای عباس امام بهتر بود دندان برجگرمی گذاشت و کمی صبر می فرمود تا نسلی به طور کامل در شهر اندیمشک عوض شود. و بقایای نسل به خون نشسته ای که خود در خلق حماسه های اندیمشک شریک بوده و یا شاهد و ناظر آن قهرمانی ها و از خودگذشتگی های زنان و مردان مجاهد ومبارز بوده اند، سربربالین بگذارند؛ چرا که این نسل خود در آن سال ها شاهد قهرمانی ها و ازخود گذشتگی های زنان ومردان مجاهد ومبارزشهردرجریان فعالیت های سیاسی؛ تجمعات و میتینگ های پرشورانتخاباتی وحمایت قریب به اتفاق مردم شهرازآنها بوده اند؛ و نیز شاهد حماسه شیرزنان و کوهمردانی که با بدن های خون چکان برای دفاع از شرف وآزادی مردم و کشورشان به استقبال جوخه های تیرباران می رفتند ویابا لب های تب داربر تیرهای اعدام بوسه می زدند. نسلی که شقاوت؛ ددمنشی و جنایت پاسداران و بسیجیان؛ قداره بندان واوباشان چماق داروحزب اللهی ( که عمدتا هم بومی نبودند واز دزفول وخرم آباد و روستاهای اطراف بسیج می شدند ) و حمله وهجوم آنها به اجتماعات؛ کتابخانه ها؛ مراکزهواداران مجاهدین ومبارزین یا خانه های آنان را به خوبی به یاد دارند و نیز فصل زندان ودادگاه های چند دقیقه ای واعدام های جوانان پرشوری راکه هیچ گناهی جز دفاع از آرمان آزادی و رهایی مردمشان نداشتند، به چشم دیده اند .

آقای امام درکتابش با زبونی و بزدلی ازکنار همه ی این فعالیت های سیاسی مجاهدین و مبارزین که درواقع بازتاب گرایشات آرمانی وآزادیخواهانه جوانان و مردم شریف و شجاع اندیمشک بود و هویت واقعی فرهنگی و سیاسی مردم شهر را نشان میدهد با سکوت می گذرد و هرجا هم که اندکی به آن می پردازد، به جعل و تحریف و وارونه نمایی روی می آورد.

در این کتاب تا بخواهی از مسایل و حوادث کم اهمیت و غیره ضروری به وفوریافت می شود که می تواند همه رقم مشتری ساده پسند را به سوی خود جلب کند! از قلم فرسایی در باره دیوانه ی بی آزاری بنام محمد حسین که جوانان شهر پیرامون او جمع می شدند و او را اذیت و آزار می کردند تا نام و وصف قابله سنتی شهر و بادام فروش و اسپند فروش دوره گرد وده ها موضوع دیگر.

شاید هم آقای نویسنده می خواسته با بیهوده گویی های مطول خود حواس خوانندگان کنجکاو را منحرف کند تا کسی از او نپرسد شکنجه؛ تجاوز و اعدام ده ها تن از بهترین و وارسته ترین زنان و مردان جوان شهر به چه گناهی ؛ توسط چه کسانی و چرا اتفاق افتاد ؟ شرافت نویسندگی و حرمت قلم - قلمی که خدا به آن سوگند خورده - چه می شود ؟ باید پرسید آقای امام چرا در این باره زبان در کام کشیده است ؟

نویسنده معذور! صفحات فراوانی از کتابش را به عکس ها و اسامی کشته های جنگ ضد ملی و ضد میهنی خمینی اختصاص داده است. جنگی که بعد ازعقب نشینی قوای عراقی از خاک میهن مان و آمادگی دولت عراق برای برقراری آتش بس، ادامه ی آن از هیچ مشروعیتی برخوردار نبود وجزخرابی و کشتار بیشتر برای کشور و مردم مان ارمغانی به بار نیاورد. وی تا توانسته در ستایش این جنگ ویرانگر قلم فرسایی نموده و با فرهنگی کاملا" آخوندی از به اصطلاح کرامات و نعمات آن سخن گفته است.

شگفتا در این کتاب 400 صفحه ای هیچ نام و نشان و یا عکسی از شهدای مجاهد خلق نیست و یک کلمه هم در وصف آنها نیامده ( انگار که آنها نه به اندیمشک بلکه به کرات دیگر تعلق داشته اند !) حتی آن جا که در مورد ساکنین اولیه شهر و افراد قدیمی آن صحبت می شود از ترس این که مبادا برای نویسنده دردسر تولید شود از ذکر اسامی پدران و مادران شهدای مجاهدی که در واقع ساکنین اولیه اندیمشک بوده و بعضا" مصدر خدمات و اموراتی هم در شکل دهی شهر بوده اند خودداری کرده است و یا اسامی را نا درست نوشته.

البته در دو مورد به شهدای مجاهد در اندیمشک - شهید گرانقدر حسن هرمزی و نیزمجاهد قهرمان محمود رحیم خانی - اشاره شده، اما همراه با جعل؛ دروغ و تحریف. با هدف مخدوش ساختن هویت انقلابی این شهدا، با بی پرنسیبی تمام آنها را به رژیم نسبت داده است، در حالی که این شهدا قبل از پیروزی انقلاب به شهادت رسیده اند.

آقای امام با استناد به اقوال و نوشته های سپاه پاسداران و دیگر دستگاه های امنیتی وسرکوب و آنطور که آنها می خواسته اند نوشته است که شهید حسن هرمزی جز گروه منصورون بوده است . حسن هرمزی به شهادت رسیده ونیست تا به آقای امام بخاطر توهین به او لعنت بفرستد وازاین اتهام تبری بجوید ولی بیشتر مردم و جوانان شهر اندیمشک حسن هرمزی رابه خوبی می شناسند و میدانند ویقین دارند که با توجه به منش و تعلقات فکری حسن، با هیچ چسبی نمی توان او را به این جریانات واپسگرا و سرکوب گر چسباند . احتمالا" همه میدانند که افراد باقیمانده این گروه بهمراه افراد گروه های ارتجاعی دیگر بودند که دستگاه های امنیتی و سرکوب رژیم را سازمان دادند و همین ها بودند که بزرگترین نقش را در دستگیری ؛ شکنجه و تیرباران ده ها هزار تن از بهترین و پاکباز ترین زنان و مردان مجاهد ؛ آزادیخواه و دگراندیش را در طول نزدیک به 30 سال حاکمیت قرون وسطایی خمینی و آخوندهایش به عهده داشته اند . هم چنین عده ای از این گروه درارگان های سرکوب در شهرهای خوزستان سازماندهی شده واز جمله مهمترین عوامل سرکوب ؛ دستگیری و شکنجه زندانیان در شهرهای خوزستان واز جمله اندیمشک بوده اند . بعدها نیز آزادیخواهان شهر اندیمشک به دست همین افراد ودیگر باندهای سرکوب رژیم شکنجه ؛ حلق آویز و تیرباران شده اند ؛ دژخیمان و شیاطینی که هنوز به این شغل شریف ادامه میدهند ؛ اما

واقعیت اینست که حسن هرمزی مجاهد بود و بعد از ضربه ی خیانت باراپورتونیستی بر پیکر سازمان مجاهدین خلق، مانند بسیاری دیگراز مجاهدین ارتباطش با سازمان قطع می شود ؛ وی برای ادامه مبارزه علیه شاه و پیگیری آرمان های انقلابی و آزادیخواهانه اش به ناچار و موقتا" با گروه منصورون ( که در آن زمان بر علیه رژیم شاه مبارزه میکرد ) در ارتباط قرار می گیرد و سال بعد یعنی در بهمن ماه سال 1355 در یک خانه تیمی که به محاصره مزدوران ساواک شاه در می آید و بعد از مقاومتی قهرمانانه جان بر سر پیمان های خود با خدا و خلق می نهد و به شهادت می رسد.

آقای امام دربخش یکم کتاب خود ودر صفحه 104 می نویسد: " در اوخر دهه 40 تانکی سیاه* و تپه زیر آن بر چیده شد و به جای آن ها در منتی الیه جنوبی خیابان آریا (پاسداران فعلی) دبستان پسرانه وشیک وزیبائی به نام دبستان داریوش ساخته شد(این دبستان پس ازانقلاب به نام شهید حسن هرمزی نام گذاری گردید واکنون نیزمدرسه راهنمائی شهید مطهری نامیده میشود.)"

چنانکه ملاحظه می شود دبستان داریوش جهت تجلیل از شهید حسن هرمزی دردوران انقلاب به نام این شهید بزرگوار تغئیر نام می یابد، مدتی بعد دوباره این همین مدرسه بنام یکی از استوانه های نظام جهل و جنایت یعنی مطهری تغییر نام پیدا می کند.

کسی نیست از آقای امام بپرسد، اگر شهید حسن هرمزی کوچکترین سنخیت ایدئولوژیکی و آرمانی با این جنایتکاران قرون وسطائی می داشت چرا این نام گذاری را تاب نیاوردند؟

اما روشن است که مردم و جوانان شهر اندیمشک که حسن را از نزدیک دیده اند و می شناسند گول اراجیف آقای امام را نمی خورند و برخلاف ایشان بین مردم دوستی حسن و مردم کشی دژخیمان باقیمانده ازگروه منصورن اززمین تا آسمان تفاوت قايل می شوند و آنها را به هیچ وجه از یک قماش نمی دانند.

اما شهید محمود رحیم خانی( که در واقع مربی وهدایتگرآرمانی حسن شهید بود ) بعد از ضربه اپورتونیستی بر سازمان مجاهدین بر اثر پاره ای ابهامات ایديولوژیکی درزندان رابطه اش با سازمان دچار وقفه کوتاهی شد؛ بعد از آزادی از زندان(که جزء آخرین نفرات آزاد شده از زندان های شاه بود) با مراجعه به ستاد سازمان در تهران( ستاد انزلی ) و طرح سوالات ورفع ابهامات، درارتباط مجدد قرارگرفته و شبانه به همراه یکی ازهمرزمانش برای ماموریت تاسیس ستادهای سازمان در بعضی شهرهای خوزستان راهی این دیار می شود.

درخلال همین ماموریت، ماشین وی در نزدیکی شهر اراک مورد شک افراد مستقر در پلیس راه قرار گرفته و آنها به سوی ماشین وی شلیک می کنند که باعث انحراف و واژگونی ماشین و سقوط به دره کنار جاده شده و متاسفانه محمود به شهادت می رسد .

اما در این کتاب، آقای امام با دروغ پردازی و تحریف شخصیت محمود؛ ازاین شهید چهره یک حزب اللهی تمام عیار طرفدار روحانیت (که ریاست کمیته شهرراهم به عهده داشته است) ترسیم می کند. نوشته امام دراین رابطه همان داستان خسن و خسین هر سه دخترهای معاویه اند را تداعی میکند چرا که

اولا" : محمود 30 دی 1357 از زندان آزاد میشود؛ بعد ازآزادی از زندان وتوقف چند روزه در تهران برای دیدن خانواده و فامیل راهی اندیمشک می شود؛ این زمان مصادف است با اوج گیری انقلاب مردم ایران و حمله به اماکن نظامی رژیم شاه و خلع سلاح افراد آن؛ بعد از دسترسی مردم شهر به این سلاح ها؛ به دلیل محبوبیت و مقبولیت بیش از حد محمود در بین مردم شهر مردم سلاح ها را به وی تحویل می دهند. محمود نیز آن ها را در ساختمانی جمع آوری می کند ؛

دوما" : تا قبل از شهادت محمود جز تجمعات جوانان هوادار مجاهدین در اندیمشک برای حفاظت از مردم و حل و فصل امور شهر چیزی به اسم کمیته در شهر وجود نداشت که محمود رئیس آن باشد و برای حل امورات شهر و گرفتن رهنمود به تهران برود!

سوما" : محمود در مراجعت ازتهران به طرف اندیمشک دچارآن تصادفی شد که به شهادتش منجرمیشود؛ و نه چنانکه آقای اما در صفحه 260 کتابش می نویسد:" پس از پیروزی انقلاب در حالیکه به عنوان فرمانده کمیته انقلاب اسلامی راهی تهران می شود تا مسائل انقلاب را را پیگیری نماید متاسفانه در یک تصادف در نزدیکی شهر اراک کشته می شود"

در ادامه تحریف و دروغ پردازی ها؛ آقای امام به نقل ازنامه لطف الله میثمی که خطاب به نویسنده نوشته، در مورد محمود آورده، که" وی از قربانیان ضربه 54 به سازمان مجاهدین بود"! ( صفحه 261 نامه لطف الله میثمی به آقای امام.) به روباه گفتند شاهدت کیست گفت دمم؛ کسانی که میثمی را ازنزدیک میشناسند؛ به خصوص کسانی که از نزدیک با وی در زندان بوده اند می دانند که وی به دلیل گرایشات راست و ارتجاعی اش در سال 1353 از سازمان مجاهدین خلق کنار گذاشته شد و از آن تاریخ تا به امروز موذیانه برای تخطئه مجاهدین ازهیچ کوششی فروگذار نکرده است؛ باز جای شکرش باقی است که وی گریزی نزده و نگفته است قاتل ده ها هزارتن ازبهترین جوانان میهن مان ( که در شکنجه گاهها و زندان های قرون وسطایی رژیم درزیر شکنجه یا درمیدان های تیرباران به شهادت رسیده اند ) نیز مجاهدین بوده اند ! این ادعا در حالی مطرح می شود که خود میثمی در نامه اش به آقای امام نوشته است : اگر وی زنده میماند یکی از شخصیت های متفکر انقلاب به حساب می آمد . همانطور که آقای میثمی اذعان کرده و در صفحه 343 جلد اول کتاب خاطراتش نیز تاکید کرده است:" بعدازضربه سال 54، این جمع بندی برای ما رهنمود بزرگی بود. کار های ما در باره تاریخ،بر همین اساس بود. مثلاً فلسفه تاریخ ای که با محمود رحیم خانی (خدا رحمتش کند)کار کردیم و مدون شد." و یا در نامه اش به آقای امام در صفحه 261 کتاب اندیمشک و اندیمشکی ها می نویسد:"اگر وی زنده بود ،یکی از شخصیت های متفکر انقلاب به حساب می آمد .خدایش رحمت کند. بنا بر این محمود هوادار ساده ای نبود که گول خورده و قربانی مجاهدین شده باشد.

در خاتمه این نوشته به عنوان کسی که در کنار دیگر خواهران و برادرانی که در آن روزها در اندیمشک؛ دستی در فعالیت های سیاسی شهر داشته و شاهد سبعیت ؛ درنده خویی وخونریزی دژخیمان و جنایت کاران رژیم در این شهر بوده است؛ ضمن تعظیم به روان های پاک آن جان باختگان و با احترام به خانواده های محترم آن عزیزان، در فردای پیروزی انقلاب مردم ایران و سرنگونی رژیم قرون وسطایی آخوندها در پیگیری و پیشبرد یک دادخواهی عادلانه برای خونخواهی فرزندان رشید و قهرمان شهر و ستمی که در این دوره سیاه بر خانواده آنان رفته است تلاش خواهم کرد . اعتقاد دارم که تنها در این شرایط است که تاریخ واقعی شهر قهرمان پرور اندیمشک و مردم آزادی خواه آن، نگاشته خواهد شد و به صفحات زرین تاریخ این میهن ضمیمه خواهد گشت و تاریخ نگاری های دروغین و فرمایشی به زباله دانی افکنده خواهند شد.

 

محمود خادمی ــ  25 آذر 1387