استیون هاوکینگ یاده کردن متن از ویدیو: آکام امانی (متن ویدئو در آخر متن می باشد)

سلام، نام من استیون هاوکینگ است، فیزیکدان، اخترشناس و به نوعی خیال باف هستم، اگر چه من نمیتوانم حرکت کنم و مجبورم از طریقِ کامپیوتر صحبت کنم، در ذهن خودم آزاد هستم. آزاد هستم برای کشف پرسشهای بزرگ کائنات. مانند: آیا زندگی مفهومی دارد؟ آیا دلیلی برای بودن ما در محدوده این جهان وجود دارد؟
پاسخ به این پرسش به درک مفهوم زنده بودن بستگی دارد. به درک مفهوم فکر کردن. به درک مفهوم انسان بودن در محدوده حقیقت. 
ما انسانها گونه کنجکاوی هستیم. ما شگفت زده می شویم و به دنبال پاسخ ها هستیم. پس آیا ما می توانیم به بزرگترین پرسش ها پاسخ دهیم؟ آیا مفهومی برای زندگی وجود دارد؟ شما ممکن است تصور کنید که این پرسش فلسفی است اما من فکر می کنم فلسفه مرده است. من فکر می کنم کلید این پرسش در دستان علم است. علم همه چیز را تغییر داده است. نه تنها جهانی که در پیرامون ما است. بلکه نحوه ی نگرش ما به خودمان را نیز تغییر داده است. توضیح اینکه اکتشافات علمی تا چه اندازه اهمیت دارد دشوار است.
برای شروع، این یافته ها ما را مجبور می کنند که درک عمومی مان را درباره موضوعات کنار بگذاریم. وقتی ما به نوع بشر نگاه می کنیم. چیزی که می بینیم جانور واقعا فوق العاده ای است. ما زندگی می کنیم، لذت می بریم و عشق می ورزیم، ما برخی اوقات قوانین را زیر پا می گذاریم یا رفتار نامناسبی داریم. ما همگی امید ها، آرزوها و تمایلاتی داریم.اما نخستین چیزی که پیش از جستجوی مفهوم زندگی باید بپذیریم این است که همه اینها چیزی فراتر از فیزیک نیست.
شما می دانید که تمام جهان هستی بر پایه قوانین طبیعت مثل جاذبه کار می کند. این قوانین همه چیز را از درون یک اتم گرفته تا برخورد دو خوشه کهکشان، اداره می کنند. من هیچ دلیلی نمی بینم که ما انسانهای کوچک در این زمینه استثنا باشیم. از این گذشته ما دقیقا با همین مواد ساخته شده ایم و بر پایه همان قواعد عمل می کنیم. پس دشواری کار ما این است که توضیح دهیم، انسانها واقعا چه هستند و چگونه ما موجودات کوچک بی اهمیت به جهان عظیم باستانی و زیبایی که ما را ایجاد کرده است مربوط هستیم. به باور من فقط در آن زمان می توانیم دریابیم که آیا مفهومی برای زندگی مان وجود دارد و حتی شاید درک اینکه آن مفهوم چیست. 
نخستین کسی که در پاسخ به این پرسش توفیقی داشت، مردی به نام "رنه دکارت" بود. شما ممکن است دکارت را به عنوان بنیانگذار فلسفه مدرن بشناسید. اما من او را به عنوان پدر پیشگام علم می شناسم. دکارت باور داشت انسان متشکل از دو بخش مجزای بدن و ذهن است. او نقشه های دقیقی از آنتومی بدن انسان تهیه کرد. او بدن را به عنوان یک ماشین پیچیده بیولوژیکی می شناخت. اما او اطمینان داشت که ذهن ما با بدن تفاوت دارد. و این موضوع را با یک آزمایش کوچک تایید کرد. دکارت در ابتدا کوشش کرد، تصور کند که هیچ جسم فیزیکی ندارد. به صورتی که می تواند مثل یک روح در اطراف شناور باشد. این کار علی رغم اینکه ممکن است قدر ی عجیب به نطر برسد، ساده بود. بعد کوشش کرد، تصور كند كه هيچ ذهنی ندارد. اما موفق نشد. چون بدون یک ذهن شما نمی توانید چیزی را تصور کنید. او این نتیجه را با یک عبارت کوتاه بیان کرد، " من می اندیشم، پس هستم ". او باور داشت که ذهن و بدن اساسا دو چیز مجزا هستند. 
دانستن این موضوع که این دو چگونه با یکدیگر متصل هستند، گام بعدی ما است تا برای مفهوم زندگی، پایه های علمی پیدا کنیم. اینجا هم دکارت از زمانه ی خود جلوتر بود. دکارت باور داشت که ذهن در " غده ی صنوبری " بخش کوچکی در بالای ستون فقرات، به بدن متصل می شود. اگرچه دکارت درست نمی گفت، اما خیلی نزدیک شده بود. 
امروز ما می دانیم که ذهن ( ضمیر خودآگاه ) توسط تمام مغز ایجاد می شود. اندامی آن اندازه پیچیده که پیچیده گی اش هوش را از سر می برد. مغز انسان به مراتب پیچیده تر از آن است، که شما بتوانید آن را درک کنید. البته اگر مغزی در کار نبود، شما هیچ چیز دیگری را هم نمی توانستید، درک کنید. تعداد سلول های مغز به اندازه ی تعداد ستاره های کهکشان راه شیری است. کم و بیش، صد میلیارد سلول. این سلول ها با یکدیگر پیوسته هستند و بیش از تعداد کهکشان های شناخته شده با یکدیگر اتصال برقرار می کنند. 
ممکن است به نظر برسد که مطالعه مغز وظیفه ی علم عصب شناسی است. اما چون مغز بر مبنای قوانین پایه ای ، قوانینی مانند الکترومغناطیس فعالیت می کند، بنابراین عمل اندیشیدن نهایتا در حوزه ی علم فیزیک است. فیزیک پیچیده و سریع. به عنوان یک فیزیک دان، من مغز انسان را یکی از شگفت آورترین مخلوقات جهان هستی می دانم. فهم اینکه ذهن چگونه جهان را درک می کند، ما را به درک اینکه آیا در آن معنایی وجود دارد، رهنمون می سازد. 
یونانیان باستان از نخستین مردمی بودند که می خواستند بدانند آیا ذهن هم مشمول از قوانین طبیعت است. این موضوع آنچنان ناخوشایند بود که برای بیست قرن نادیده گرفته شد. نهایتا اگر ما صرفا محصول فرآیند بیولوژیکی هستیم، احتمالا مفهومی برای زندگی وجود ندارد. احتملا هیچگونه معنایی وجود ندارد. بیاید در قضاوتمان خیلی عجول نباشیم. 
یک منظره معمولی را در اینجا در کمبریج تصور کنید. سه نفر اوقات دلپذیری را بر روی رودخانه ی کن، که مسیر آن در میان دانشکده ها جریان دارد، سپری می کنند. این اشخاص که بدن هایشان توسط مغزهایشان اداره می شود می توانند با همدیگر ارتباط برقرار کنند. می توانند همدیگر و محیط اطرافشان را درک کنند. آنها ممکن است حتی تصمیم به نواختن یک آهنگ بگیرند. یا حتی عاشق شوند. جهان آنها بی معنی نیست، دقیقا برعکس، جهان آنها سرشار از معنا است. برای آنها حتی یک معنای ساده هم ممکن است مملو از معنا باشد آن اندازه زیاد که آنها را به آسانی از خود بی خود کند. درک اینکه در کجا معنا وجود دارد، برای علم یک معما است. واین به بدین معنا است که باید دریابیم که اصلا چرا هوشیاری داریم. 
به یکی از مهمترین نظریات علم وارد شوید، نظریه ی فرگشت (تکامل). ما می دانیم که حیات تمام موجودات بر روی زمین از یک مولکول پیچیده به نام " آمینو اسید " تکامل پیدا کرده است. این مولکول ها به صورت تصادفی با یکدیگر برخورد کردند تا نخستین موجودات زنده را بسازد. در طول میلیون ها سال این اشکال حیات تبدیل به گونه های پیچیده تر شدند. تا نهایتا جانوران پیچیده چند سلولی، جانوراني كه دارای مغز بودند، پدید آمدند. جانوران پیچیده به مغز نیاز دارند تا بتوانند مقادیر زیاد اطلاعات را پردازش کنند. آنها باید بتوانند به جهان اطرافشان واکنش نشان دهند و حتی برای آینده برنامه ریزی کنند. و هرچه یک حیوان از محیط اطرافش آگاه تر باشد، موفق تر است. سرآنجام، آگاهی آنچنان پیچیده شد، که یک حیوان توانست از وجود خودش آگاه شود. و آن یک حیوان ما هستیم، حیواناتی که تکامل آنها را به توانایی هوشیاری مجهز کرد. 
اما آیا چگونه ممکن است؟ چگونه ممکن است که یک ساختار بیولوژیکی به توانایی فکر کردن دست یابد؟ به توانایی احساس کردن و توانایی معنا دادن به چیزهای مختلف!  این پرسش ساده ای برای پاسخ دادن نیست. اما نظریاتی در مورد اینکه چگونه هوشیاری توانست پدید آید، وجود دارد. 
در دهه ی 70 میلادی، پیشرفت غیره منتظره ای توسط یک ریاضیدان به نام جان کانوی، در اینجا در کمبریج، رخ داد. او چیزی به نام " بازی زندگی " درست کرد. یک شبیه سازی ساده که نشان می داد چگونه مقولات پیچیده مانند ذهن می توانند در اثر قواعد ابتدایی ایجاد شوند. این شبیه سازی متشکل از خانه هایی مانند خانه های بازی شطرنج بود. خانه هایی که از هر سو تا بی نهایت امتداد می یافتند. هر خانه می توانست روشن باشد که او آنها را زنده نامیده بود، یا خاموش باشد که او آن را مرده نامیده بود. اینکه یک خانه زنده یا مرده باشد به وضعیت هشت خانه مجاور آن بستگی داشت.
برای مثال اگر یک خانه زنده مانند این، هیچ خانه ی زنده ای در اطرافش نداشت قواعد بازی می گفت که این خانه در اثر تنهایی خواهد مرد. اگر یک خانه ی زنده در مجاورت خود بیش از سه خانه ی زنده داشت، آن خانه هم در اثر شلوغی بیش از حد خواهد مرد. اما اگر یک خانه ی مرده در مجاورت خود سه خانه زنده داشت. آن خانه روشن می شود به عبارتی دیگر متولد می شود. هرگاه شما حالت آغازین خانه های زنده را معلوم کردید و اجازه دادید این شبیه سازی به کار خود ادامه دهد. این قوانین ساده تصمیم می گیرند، که چه اتفاقی در آینده رخ خواهد داد. نتیجه شگفت انگیز است. همینطور که برنامه کار خود ادامه می دهد، اشکال بصورت خود به خودی ایجاد و محو می شوند. مجموعه ای از اشکال در طول خانه ها به حرکت در می آیند. انواع و اقسام اشکال و گونه ها ایجاد می شوند که بر یکدیگر تاثیر متقابل می گذارند. بعضی از آنها می توانند تولید مثل کنند، همانطور که زندگی در جهان واقعی چنین می کند. این ویژگی های پیچیده از قواعد ساده ای ایجاد می شوند که هیچ مفهومی مانند حرکت یا تولید مثل ندارند. 
تصور اینکه چیزی شبیه " بازی زندگی " تنها با تعدادی قوانین ساده، بتواند خصایص بسیار پیچیده بسازد، ممکن است. شاید حتی بتواند هوش ایجاد کند. برای اینکار ممکن است به میلیاردها خانه نیاز باشد، اما این موضوع جای تعجب ندارد! ما صد ها میلیارد سلول در مغزهایمان داریم. بنابراین من تصور می کنم که ذهن انسان و مفاهیمی که تولید می کند به وسیله ی سیستم پیچیده و بزرگی پدید می آید. این یعنی دکارت درست می گفت. ذهن و بدن متفاوت هستند. بدن و مغز از مواد فیزیکی ساخته شده اند. ذهن محصول تغییر وضعیت دایمی این مواد فیزیکی است. 
بدن های ما سخت افزار هستند و ذهن های ما نرم افزار هستند. دقیقا مانند نرم افزاری که به من امکان می دهد، اين كلمات را بیان کنم. اما این موضوع ایرادی را مطرح می کند، ایراد آزادی انتخاب.
زمانی که من مرد جوانی بودم پدرم می خواست که من هم مثل او دکتر بشوم. اما من بجای آن فیریک را انتخاب کردم. وقتی به گذشته نگاه می کنم، از انتخابی که کردم خوشحالم، و با توجه به اتفاقاتی که رخ داد، من دکتر بدرد نخوری می شدم. پس من انتخاب درستی کردم یا آیا من اصلا خودم انتخاب کردم؟ شاید من درباره ی آزادی انتخاب خودم وهم دارم. نهایتا اگر ذهن من قوانین محض طبیعت را اجرا می کند شاید انتخابی که من کردم از پیش معلوم شده بود. 
در واقع دانشمندان پیشتر کشف کردند که تصمیمات ما برای انجام یک کار، می تواند توسط عوامل متعدد تحت تاثیر قرار بگیرند. امیدوارم که شما نازک نارنجی نباشید. اما باید فرض کنیم که یک عمل جراحی مغز را در حالت هوشیاری را تماشا کنیم این عمل جراحی برای درمان اختلالات عصبی کاربرد دارد. مغز نمایان شده و با تیغه الکتریکی تحریک می شود. دستور حرکت دادن پا، دست و صورت می تواند با تحریک بخش های مربوط در مغز شبیه سازی شود. همه آنچه برای این منظور نیاز است، فقط سه و نیم ولت الکتریسیته در جای مناسب است. بیمار ممکن است تصور کند که خودش انتخاب کرده اما در واقع جراح این کار را برایش انجام داده است. ما می توانیم آینده ای را تصورکنیم که فناوری بتواند پزشکان را قادر سازد تا افکار یک شخص را کنترل کنند. شاید بتواند آنها را عاشق کند. 
نکته تاسف برانگیز این است که بیمار تصور می کند آزادی انتخاب داشته است. اما در واقع خلاف آن صحت دارد. 
همه چیز فقط فیزیک داخل مغز است. برای بسیاری از مردم این یک ایده وحشتناک است. برای اینکه این ایده مبانی انسانیت ما را نادیده می گیرد و نه فقط ما را به ماشین تبدیل می کند، بلكه حتی می تواند ما را به ماشینهایی تبدیل کند که برای اهداف شیطانی بکار می روند. 
پس شاید آن زمان که من میان فیزیک و زیست شناسی انتخاب کردم، در واقع انتخابی نداشتم. شاید قوانین فیزیک از پیش شغل من را معین کرده بودند. خوب نه لزوما.  امکان پذیری همیشه هم نتیجه قوانین طبیعت نیست. حتی پیش بینی یک چرخش تاس هم دشوار است با اینکه کاملا در محدوده ی فیریک است. اگر مقیاس را تا یک سیستم واقعا پیچیده افزایش دهیم، پیش بینی رخداد ها غیر ممکن است. برای مشاهده چنین سیستمی شما باید تنها به بیرون نگاه کنید. همانطور که می دانید که ما انگلیسی ها نسبت به آب و هوای همیشه در تغییرمان حساس هستیم. مخصوصا اگر برای یک مهمانی باریکیو تابستانی برنامه ریزی کرده باشیم. آیا بهتر نیست قبل از اینکه دوستانمان را دعوت کنیم، مطمئن شویم که روز آفتابی داریم؟ پیش بینی کردن یک روز خوب باید نسبتا کار آسانی باشد. چون ما می دانیم که چگونه جو به دما و فشار واکنش نشان می دهد تا ابرها و توفان ها را ایجاد کند. 
اینکه ما چقدر خوب همه ی جزییات را محاسبه کنیم، اهمیتی ندارد، پیش بینی اینکه دقیقا آب و هوا در یک مکان و زمان مشخص چگونه خواهد بود، غیر ممکن است. بجای محاسبه همه چیز برای پیش بینی آب و هوا از از مدلهای ساده شده استفاده می کنیم، که تمامی متغیر های کوچک را در نظر نمی گیرند. اما متغیر های کوچک ممکن است تاثیرات بزرگ داشته باشند. 
بنابراین اگر یک پروانه در آمازون بالهایش را بیش از حد بهم بزند، ممکن است باریکیو آب بکشد. این یک سیستم پیچیده است
من تصور می کنم که مغزهای ما سیستم های پیچیده ی دیگری هستند. ما هم همچون جو زمین، تحت سیطره ی قوانین فیزیک در فعالیت هستیم، با این حال پیش بینی کامل ما غیر ممکن است. ذهن همچون آب و هوا در داخل سَرهای ما است. آزادی عمل فرایندی است که هرگاه این سیستم عظیم و پیچیده به یک انتخاب می رسد، رخ می دهد. اجازه دهید توضیح دهم.
تصور کنید که یک مرد شب از خواب بیدار شده و احساس تشنگی کند با این فرض که من درباره ذهن درست می گویم و مغز این مرد بر پایه قوانین طبیعت کار کند. دقیقا این آزادی عمل در کجا می تواند ظاهر شود؟ فرض کنید که این مرد یک انتخاب دارد و باید میان آب پرتقال و آب سیب برای فرونشاندن تشنگی اش، انتخاب کند. زمانی که آب سیب را می بوید، رشته های عصبی واکنش شدیدی نشان می دهند و خاطره ای را از گذشته بیاد می یاورد. او لحظه خیلی خاصی را در یک باغ سیب بخاطر می آورد و درباره انتخابش مطمئن می شود. بنابراین انتخاب او اسباب تعجب نیست. او باید یک تصمیم می گرفت و انتخاب کرد و این چیزی است که ما آن را آزادی اراده می خوانیم. اما همه ی اینها هنوز مربوط به فیزیک است. 
وقتی به گذشته نگاه می کنم، من قطعا انتخاب کردم که یک فیریکدان بشوم و من قطعا احساس می کنم که در آن زمان آزادی انتخاب داشتم. چون آزادی انتخاب آن چیزی است که ما فیزیک پیچیده می نامیم و در هنگامی که ما تصمیم می گیریم، رخ می دهد. 
اما اگر انتخاب های ما صرفا فیزیک است، آیا بدین معنا نیست که ما خودمان را فریب دادیم و هیچ معنایی برای زندگی وجود ندارد.؟ برای یافتن پاسخ ما باید حتی فراتر برویم و ماهیت حقیقت را جویا شویم. حقیقت! اغلب ما درباره اینکه حقیقت چه می تواند باشد، دیدگاه یکسانی داریم. جهانی که پیرامون ما است، مستقل از ما وجود دارد. این جهان مملو از چیزهای واقعی است که واقعا در آن وجود دارند. اما علم، از این فرض بنیادین پرده بر می دارد. که ما را از مفهوم زندگی رهنمون می کند. این دختر کوچک را در یک بازار شلوغ در شهر مونتزای ایتالیادر نظر بگیرید. حقیقت برای این دختر بلوایی از صدا، رنگ، مزه، و بو است. همه اینها بر پایه اطلاعاتی است که گیرنده هایش به مغزش می فرستند. اما هرگاه ما پذیرفتیم که ذهن همانند سیستم آب و هوا، در داخل مغز است که بر پایه ی قوانین فیزیک فعالیت می کند و با اینحال غیر قابل پیش بینی است. حقیقت به خودی خود شروع به فروپاشیدن می کند. حقیقت انتزاعی( =ذهن، سویژکتیو ) می شود. حقیقت من با حقیقت شما یا با این ماهی تفاوت دارد. حقیقت این ماهی به وسیله تُنگ گرد بلورین، تحریف شده است. همه چیز برای این ماهی تاب برداشته و انحنا یافته. در منتزا، نگهداری ماهی در چنین حقیقت تحریف شده ای را آن اندازه ظالمانه می دانستند، كه تُنگ های گرد نگهداری ماهی را ممنوع کردند. به عنوان یک دانشمند تصور می کنم، چنین قانونی بی پایه است. تنها اینکه ماهی چشم اندازی همچون ما ندارد، با این معنا نیست که او در یک حقیقت تحریف شده، زندگی می کند. تصور کنید که این ماهی قرمز به نوعی نابغه باشد. اگرچه او هنوز جهان را متفاوت می بیند، کماکان می تواند قوانین طبیعت را دریابد. احتمالا در یک چشم انداز تحریف شده،به محاسبات پیچیده تری نیاز است. اما قوانین فیزیک یکسان است. اگر این ماهی باهوش بتواند سرعت موتور سیکلت پلیس را بفهمد، می تواند مسیر و لحظه مناسب برای فرار را محاسبه کند. 
من فکر نمی کنم که یک حقیقت از حقیقت دیگر صحیح تر باشد و این بدین معنا است که خود حقیقت در ذهن دارنده ی آن است. اگر به این موضوع فکر کنید، حتي نقطه نظرات ما بی عیب و کامل نیستند. ممکن است به نظر برسد، که برای مثال چشم انسان برای دیدن جهان اطراف بسیار خوب است. اما در حقیقت آنها خیلی خوب نیستند. چشمان ما تنها محدوده ی کوچکی را با کیفیت خوب می بیند. محدوده ای تنها به پهنای انگشت شست شما، وقتی آن را در طول بازو نگه می دارید. چشمها سپس از طریق عصبهای چشمی، علایم الکتریکی به مغز می فرستند. فضایی که این عصب ها به چشم متصل می شوند، به این معنا است که ما دو نقطه ی کوری در بینایی مان داریم. اما ما جهان را با دو حفره ی سیاه مشاهده نمی کنیم. مشاهدات ما به علت وجود یک اندام شگفت انگیز یا همان مغز ما است. مغز های ما فضای خالی را پوشش می دهند و سیگنال های خام را از چشمان ما دریافت کرده و به مدل های سه بعدی از جهان خارج تبدیل می کنند. در واقع این مدلهای ذهن خودمان از دنیای خارج است، که هر کدام از ما حقیقت می خوانیم. حتی زمانی که خوابیده ایم و اطلاعاتی از گیرنده های ما به مغزمان نمی رسد. ما می توانیم تمام حقیقت را به گونه ای بسازیم، که هر چیزی در آن ممکن است. تنها زمانی از خواب بیدار شویم، متوجه خواهیم شد که رویا می دیدیم. 
اما چگونه درک این موضوع، ما را به مفهوم زندگی نزدیک تر می کند؟ در ابتدا ممکن است این خبر بدی به نظر برسد. اگر حقیقت تنها یک مدل در مغز هر انسان است، چه مفهومی می تواند برای آن وجود داشته باشد؟ شاید هیچ حقیقت واقعی در دنیای خارج وجود ندارد!
ممکن است تردید درباره اینکه آیا برداشت ما از حقیقت درست است، دیوانگی بنظر برسد. اما من فکر می کنم برای یافتن مفهوم زندگی، ما باید به این پرسش پاسخ دهیم، که آیا حقیقت مستقل وجود دارد یا نه؟ سناریوی را از یک فیلم علمی تخیلی تصور کنید که بر طبق آن جهان اطراف شما چیزی بیش از یک دنیای ساختگی، توسط یک هوش برتر ناشناخته نیست. یک ابر کامپیوتر عظیم تمام حواس شما را می سازد، از هر آنچه که شما می بینید، تا هرآنچه استشمام می کنید آنچه می شنوید و لمس می کنید. اما در حقیقت شما هیچ حسی ندارید. بدن شما وجود ندارد و شما تنها یک مغز درون یک شیشه هستید. این موضوع ممکن است عجیب بیاید، اما این یک فرض علمی حقیقی به نام " نظریه شبیه سازی " است. همه آنچه ما می دانیم این است که حقیقت در ک شده توسط هر کدام از ما، توسط یک ابر کامپیوتر قدیمی و قدرتمند به خورد ما داده شده است و این شبیه سازی به قدری کامل است، که ما هیچگاه حتی به آن توجه نکردیم. اما نکته در اینجا است که این موضوع اصلا اهمیتی ندارد. همانطور که دکارت گفت ما می اندیشیم، پس ما هستیم. 
این همبرگر ممکن است چیزی بیش از مقداری کد کامپیوتری نباشد. اما تمایل ما نسبت به خوردن آن، هنوز تمایل خود ما است. ما هنوز احساس گرسنگی می کنیم. ذهن های ما هنوز هم وجود دارند حتی اگر در یک شبیه سازی باشیم. بنابراین تردید درباره درستی ماهیت حقیقت، ما را به هیچ هدفی نمی رساند. ساده تر است، صرفا بپذیریم که محدودیتهای بنیادین برای حد درک ما وجود دارد. 
برای مثال این میز را در نظر بگیرید. چگونه می توانید مطمئن شوید که اگر اتاق را ترک کردید و نتوانستید آن را ببینید، میز هنوز در جای خودش است؟ ممکن است که این میز از پنجره خارج شود. ممکن است از ایستگاه بین المللی فضایی بازدید کند، شاید حتی به ماه پرواز کند و همه آن ها را پیش از آن انجام دهد، که دقیقا به جای نخست خود بازگشته باشد و شما دوباره با اتاق وارد شوید. البته این یک سناریوی بسیار متحمل است، اما چیزی است که ما نمی توانیم غیر ممکن بدانیم. بسیار ساده تر است فرض کنیم، زمانی که ما در آنجا حضور نداریم، میز کماکان سر جايش است. اين مناسب ترين مدل ما از حقيقت است. این اساسا همان کاری است که ما در علم می کنیم. ما مناسب ترین مدل را بر پایه آنچه از عملکرد جهان هستی تصور می کنیم، می سازیم. یونانیان باستان نخستین کسانی بودند که چنین مدل علمی را ساختند. آنها پیشنهاد کردند زمین کره بزرگ، ثابت و بی حرکت است که در مرکز جهان هستی وجود درد. اما بعد دانشکمندان پیشرویی، مانند کپرنیکوس و گالیله، مدل های بسیار ساده تر و کاملا انقلابی ساختند، که همان مشاهدات را توصیف می کرد. آنها پیشنهاد کردند که زمین به همراه دیگر سیارات، بطور همزمان به دور خودش و به دور خورشید می گردد. اما هیچ کدام از این دو را نمی توان گفت که واقعا صحیح هستند، زیرا مانند همه ی مدل ها اینها تنها مدل هایی در ذهن ما هستند که با حقیقتی که ما درک می کنیم، بیشترین همخوانی را دارند. در واقع فیزیکدانان تا ابد مدل های پیچیده تر خلق می کنند و درستی این مدل ها ممکن نیست میسر شود. 
مثال خوبی در اینباره مربوط به دهه ی 1960 و زمانی است که فیزیک دانان نطریه ی کوارک ها، كه بخشهای کوچکی از ماده هستند، را ارایه دادند. تصور می شد، که این کوارک ها بخش های سازنده ی جزئی از اتم، به نام پروتون باشند. نظریه یا مدل ارایه شده پیشنهاد می کرد که این کوارک ها به وسیله ی نیرویی به یکدیگر متصل شده اند، که هرگاه سعی در جدا سازی آنها بگیرید، این نیرو تقویت شود. چنانکه گویا با یک ریسمان لاستیکی کوچک به یکدیگر متصل شده باشند. این مدل همچنین می گفت که هیچ راهی نیست که یک نفر بتواند یک کوارک مجزا را ببیند. در ابتدا برخی از مردم شکاک بودند. اگر چیزی هیچگاه قابل دیدن نباشد، آیا ممکن است وجود داشته باشد؟ آیا منطقی است که بگوییم کوارک ها حقیقی هستند یا نه؟ 
در یک شتاب دهنده عظیم ذرات، مانند شتاب دهنده ی سرن در سویس دانشمندان به دنبال شکار کوارک ها و دیگر ذرات اتم ها هستند. با در هم کوبیدن پروتون ها با سرعتی باورنکردنی ما می توانیم رفتار کوچک ترین ذرات طبیعت را مطالعه کنیم و اگرچه ما مستقیما نمی توانیم كوارك ها را مشاهده كنيم، ما شواهدی از رفتار ذرات را که توسط مدل کوارک پیش بینی شده بود، مشاهده کردیم. پس آیا کوارک ها وجود دارند؟
پاسخ این است آنها تا زمانی وجود دارند، که مدل آنها کار کند و این همه آن چیزی است که ما می توانیم بدانیم. این مفهوم " حقیقت وابسته به مدل " نامیده شده و من باور دارم که مستقیما ما را به مفهوم زندگی می رساند. به باور من، علم موضوع برجسته ای را به ما آموزش داده است. ما انسانها، ماشینهای بسیار پیچیده ی بیلوژیکی هستیم، که بر پایه قوانین طبیعت رفتار می کنیم. مغز های ما از طریق شبکه شگفت انگیزی از اعصاب در حال فعل و انفعال، ( ذهن هوشیار ) یا ضمیر خودآگاه ما را تولید و نگهداری می کنند. این هوشیاری ، مدل سه بعدی از جهان خارج می سازد، مناسب ترین مدل از جهان خارج، که ما آن را حقیقت می خوانیم. این حقیقت بسیار فراتر از آن چیزی است، که ما هر روز در اطرافمان می بینیم. 
مجموعه بزرگی از تلسکوپ های زمینی و فضایی، حواس ما را وسعت می بخشند و به ما امکان دادند تا اعماق فضا را مشاهده کنیم و مدل بسیار بزرگ تری نسبت به گذشته از جهان بسازیم. همینطور که ما بیشتر و بیشتر در فضا فرو می رویم، حقيقت ما بزرگ تر و بزرگ تر می شود. جایی که قبلا ما حفره هایی بر پیکره ی آسمان می دیدیم، امروز ستاره های دور تر مانند خورشید خودمان می بینیم. خیلی از آنها سیاره ها و ماه های خودشان را دارند. سپس ما کهکشان های دور را کشف کردیم، كه هر كدام خانه میلیارد ها ستاره ی دیگر است. ما در زمان به گذشته رفتیم و به لحظه تولد همه کائنات رسیدیم. همه ی اینها، همه ی 13.7 میلیارد سال تاریخ کائنات، به شکل یک مدل در ذهن ما وجود دارد. 
خوب اینها چه کمکی به ما می کند، كه به دنبال مفهوم زندگی هستیم؟ به نظر من پاسخ کاملا واضح است. مفهوم زندگی هم بخشی از مدل حقیقت است، که ما هر کدام در درون مغزمان ساختیم. یک مادر و فرزند را در نظر بگیرید. هر کدام از آنها حبابهایی از حقیقت را در ضمیر خودآگاه خود ساختند. پسر بچه می تواند یک مدل ذهنی، با جزییات، از محیط اطرافش بسازد. حتی اگر او متوجه این حقیقت نباشد، كه در طبقه پنجم ساختمان است، حقيقت مادر اين بچه هم به وسیله ذهنش ایجاد شده است و برای او عشق به پسرش، به اندازه ی تلفنی که در دست اوست، واقعيت دارد. بطور خلاصه مغز ما نه فقط مسئول حقیقتی است که ما درک می کنیم بلکه مسئول احساسات و مفاهیم ما هم است. 
عشق، شرف، درستی و نادرستی، همه بخشی از جهانی است که ما در ذهن خودمان ساختیم. دقیقا مانند یک میز، یک سیاره و یا یک کهکشان. بسیار مهم است که فکر کنیم مغز، که اساسا مجموعه ای از اجزایی است که بر پایه قوانین فیزیک عمل می کنند، این توانایی شگفت انگیز را دارد که نه تنها حقیقت را درک کند که به آن معنا ببخشد. مفهوم زندگی آن چیزی است که شما انتخاب می کنید، باشد. شخصا دوست دارم فکر کنم، که این همه ی ما هستیم که به کائنات معنا می دهیم. ما همانطور که کیهان شناس " کارل ساگان " یکبار گفت: کائناتی هستیم که در خودمان تعمیق می کنیم. 
معنا تنها می تواند در محدوده ذهن انسان وجود داشته باشد و این شیوه مفهوم زندگی هم جایی خالی از آن نیست. بلکه دقیقا جایی میان دو گوش ما است. از بسیاری جهات، این موضوع ما را تبدیل به اشرف مخلوقات می سازد.